تاریخ تازهها
Nieuwste aflevering
83 afleveringen
- جمعۀ گذشته ۲۶ تیر / ۱۷ ژوئیه، محسن رضایی، فرمانده پیشین سپاه پاسداران، در گفت و گوی تلویزیونی با «خبرگزاری صدا و سیما» گفت: اگر در روزهای آینده آمریکا جنگ را ادامه دهد ایران از فاز مقابله به مثل وارد فاز تهاجمی خواهد شد. او سپس افزود: اشتباه محاسباتی بعدی آمریکا ممکن است شعلههای جنگ را به سطح فرامنطقهای برساند و لذا از ملتهای مسلمان و عزیز منطقه میخواهیم با ایستادگی در برابر آمریکا و اسرائیل جلو شعله ور شدن جنگ را بگیرند.
فرمانده پیشین سپاه پاسداران توضیحی دربارۀ چند و چونِ فاز تهاجمی نداد. بمباران پلها، فرودگاههای غیرنظامی و نیروگاههای برق ایران نشان میدهد که حمله به زیرساختهای حیاتی کشور در راهبرد نظامی ایالات متحد آمریکا در دور تازۀ درگیریها اهمیتی بیش از پیش یافته است. به همین سبب، به نظر میرسد فرماندهی نظامی جمهوری اسلامی نیز در راهبرد نظامیاش تجدید نظر کرده و به دنبال گسترش دامنۀ جنگ به مناطق دیگر است.
به نوشتۀ «تایمز اسرائیل»، چنین به نظر میرسد رژیم ایران پس از فلج کردن ترافیک دریایی در تنگۀ هرمز، میخواهد این بار خطرناکترین کارت خود را بازی کند و آن، بسیج متحدان حوثیاش در یمن برای بستن تنگۀ باب المندب، دروازه دریای سرخ، است. چنین اقدامی جبهۀ تازهای برضد واشنگتن خواهد گشود و همزمان دو حیاتیترین مسیرهای انرژی جهان را به خطر خواهد انداخت.
همزمانی شدت گرفتن حملات ایالات متحد آمریکا به ایران و افزایش عملیات نظامی حوثیها تحلیلگران را به این نتیجه رسانده است که رژیم ایران به دنبال گسترش درگیریها به منظور افزودن فشار بر واشنگتن است و میخواهد با گسترش جنگ به دریای سرخ، تجارت جهانی و تأمین انرژی را به خطر بیندازد.
به نوشتۀ این روزنامه، رژیم ایران پیش از این با مختل کردن ترافیک تنگۀ هرمز، قدرت این اهرم استراتژیکِ اصلیِ خود را به نمایش گذاشته است. به نظر میرسد اکنون آماده است اهرم فشار دیگری در باب المندب ایجاد کند. این تنگۀ باریک، دریای سرخ را به خلیج عدن وصل میکند و گذرگاه صادرات نفت عربستان و بخش چشمگیری از تجارت دریایی جهانی است.
به گفتۀ جوزِپّه گالیانو، کارشناس ایتالیایی مطالعات استراتژیک، تنگۀ هرمز و باب المندب دو صحنۀ عملیاتی جداگانه نیستند، بلکه دو سر یک سیستم انرژی و تجارت جهانیاند. اولی خروجی خلیج فارس را کنترل میکند؛ دومی اقیانوس هند را به دریای سرخ و سپس به کانال سوئز وصل میکند. زیر فشار قرار دادن همزمان این دو آبراه، جنگ با ایران را به یک بحران جهانیِ ارتباطات دریایی تبدیل خواهد کرد.
ایران میتواند به کمک جنبش یمنیِ انصارالله، که آن را بیشتر با نام «حوثیها» میشناسند، ترافیک دریایی بابالمندب را مختل کند. حوثیها در سالهای اخیر توانایی خود را در تهدید کشتیهای تجاری، بنادر و زیرساختهای انرژی با استفاده از موشک، قایقهای انفجاری و پهپادها نشان دادهاند.
در روزهای اخیر، حوثیها بار دیگر به بازیگران کلیدی درگیریهای منطقه تبدیل شدهاند. این جنبش پس از متهم کردن عربستان سعودی به بمباران فرودگاه صنعا، موشکها و پهپادهایی را به سوی اهداف سعودی شلیک کرد. البته سپس، دولت یمن مسئولیت حمله به فرودگاه صنعا را بر عهده گرفت.
این ماجرا نشان میدهد که آتشبس غیررسمی میان عربستان سعودی و حوثیها که درگیریهای مستقیم آن دو را کاهش داده بود، چقدر شکننده است. برای عربستان سعودی، بازگشایی جبهۀ یمن به یک مشکل جدی نظامی و اقتصادی تبدیل خواهد شد. این کشور منابع چشمگیری را برای تنوعبخشی به اقتصاد، گردشگری، زیرساختها و پروژههای بزرگ شهری خود اختصاص داده است. حملات تازه به فرودگاهها، پالایشگاهها، خطوط لوله یا پایانههای نفتی آن، تصویر کشوری باثبات را که عربستان سعودی برای جذب سرمایهگذاری خارجی از خود ساخته است، از میان خواهد برد.
اما برای جمهوری اسلامی، یمن اهرمی کمهزینه است. ایران نیازی به نظارت مستقیم بر عملیات نظامی آن ندارد. کافی است حوثیها توانایی بسنده برای تهدید کشتیرانی داشته باشند تا ایالات متحد، عربستان سعودی و متحدان اروپایی آنها مجبور شوند کشتیها، سیستمهای دفاع موشکی و تجهیزات نظارتی خود را در یک منطقۀ وسیع بگسترند.
به گفتۀ جوزِپّه گالیانو، ایران از نظر نظامی نمیتواند با برتری دریایی و هوایی آمریکا رقابت کند. با این حال، میتواند جبهههای تازهای بگشاید و هزینه جنگ را افزایش دهد. قدرت آن را در جای دیگری باید جست. توانایی آن کشور در استفاده از متحدان منطقهایاش، موشکهای کم و بیش ارزانقیمت و پهپادهایش سبب میشود که دشمن مجبور به استقرار سیستمهای دفاعی بسیار پرهزینهتر شود.
دفاعِ همزمان از تنگۀ هرمز، باب المندب، دریای سرخ، پایگاههای آمریکایی در خلیج فارس، بنادر عربستان سعودی و زیرساختهای انرژی کشورهای همپیمان آمریکا در منطقه، به تجهیزات فراوان نیاز دارد. هر موشکی که ردیابی و سرنگون میشود، ممکن است پیروزی تاکتیکی به نظر برسد، اما دفاع بلند مدت نیازمند پُر کردن مداوم انبارهای مهمات، تجدید پرسنل نظامی و افزایش منابع مالی است. حوثیها لزوماً نیازی به بستن کامل باب المندب ندارند. برای دستیابی به یک نتیجۀ استراتژیک، کافی است این گذرگاه را به اندازهای خطرناک کنند که شرکتهای کشتیرانی از استفاده از این مسیر منصرف شوند. بنابراین، خطر، حتی بیش از خسارتهای مادی، تبدیل شدن این تنگه به یک سلاح است.
بستن همزمان این دو تنگه، حتی به صورت جزئی، به افزایش قیمت نفت و گاز، حق بیمه و هزینههای حمل و نقل خواهد انجامید. پیامدهای آن را نه تنها کشورهای تولیدکنندۀ انرژی، بلکه چین، هند، ژاپن، کره جنوبی و اروپا نیز که همگی به واردات انرژی وابستهاند، ناگزیرند تحمل کنند. اگر تنگۀ هرمز و بابالمندب همزمان بیثبات شوند، اقتصادهای شرق آسیا مجبور به پرداخت هزینۀ بیشتر و جست و جوی تأمینکنندگان جایگزین خواهند شد.
بنابراین، این بحران میتواند به نتیجهای متناقض بینجامد. ایالات متحد با حمله به ایران، خطر بیثبات کردن منابع انرژی متحدان آسیایی خود و چین را به جان میخرد، در حالی که جایگاه بینالمللی تولیدکنندگان نفت و گاز آمریکایی را تقویت میکند.
احتمال گشودن جبهۀ یمن نشان میدهد که جنگ دیگر مرزهای جغرافیایی مشخصی ندارد. از این پس، ایران، یمن، عربستان سعودی، خلیج فارس و دریای سرخ، هرکدام بخشی از یک بحران یگانهاند. آمریکا میتواند به زیرساختهای ایران حمله کند، اما ایران نیز توانایی انتقال جنگ را به راههای تجارت جهانی حفظ کرده است. ایالات متحد بر حریم هوایی و دریاهای آزاد تسلط دارد؛ ایران نیز از جغرافیای تنگهها، عمق منطقهای و شبکۀ متحدان خود در منطقه بهرهبرداری میکند.
خطر واقعی نه تنها در بسته شدن باب المندب، بلکه در تبدیل شدن راههای اصلی انرژی به ابزارهای دائمی فشار سیاسی و نظامی نهفته است. در این مرحله، حتی آتشبس میان ایالات متحد و ایران نیز ممکن است کافی نباشد. ورود بازیگران محلی، کشاکشها در یمن و نگرانیهای عربستان سعودی، همه، به گونهای بر دامنۀ بحران میافزایند.
باری، جنگی که قرار بود به عمر جمهوری اسلامی پایان دهد، جان تازه به آن بخشیده است. بسیاری از تحلیلگران و کارشناسان بینالمللی بر این باورند که برای به زانو درآوردن رژیم ایران، ایالات متحد آمریکا نیازمند عملیات نظامی درازمدت، آن هم به کمک متحدان جهانی خود است. - مرگ ناگهانی لیندسی گراهام، سناتور جمهوریخواه و از متحدان نزدیک دونالد ترامپ، در رسانههای بیشتر کشورهای جهان از جمله رسانههای فارسیزبان بازتاب گسترده داشت. او از مشاوران اصلی رئیس جمهور آمریکا بهویژه دربارۀ ایران و روسیه بود. به همین سبب، مرگ ناگهانی این سناتور جمهوریخواه در روز شنبه ۲۰ تیر (۱۱ ژوئیه) گمانهزنیهایی را در بارۀ احتمال دست داشتن مسکو یا تهران در مرگ او برانگیخته است.
لورا لومر، اینفلوئنسر سرشناس راست افراطی در ایالات متحد، و چند تن دیگر از جنبش «ماگا» پرسیدهاند: آیا این سناتور ۷۱ سالۀ آمریکایی را روسیه ترور کرده است؟ زیرا لیندسی گراهام، دستیار نزدیک ترامپ و خواهان نیرومند شدن هرچه بیشتر سازمان آتلانتیک شمالی (ناتو) بود. او از اوکراین در جنگ کنونیاش با روسیه سرسختانه پشتیبانی میکرد و خواهان ادامۀ جنگ با ایران تا سرنگونی جمهوری اسلامی بود.
روز دوشنبه ۲۲ تیر (۱۳ ژوئیه) خبرگزاری آسوشیتدپرس اعلام کرد برپایۀ یافتههای اولیۀ پزشکی قانونی پس از آنالیزهای «سمشناختی و میکروسکوپی»، مرگ ناگهانی لیندسی گراهام احتمالاً بر اثر پارگی آئورت روی داده است. اما این تشخیص، کاربران اینترنت و مفسران نزدیک به جنبش «ماگا» را راضی نکرده است. لیندسی گراهام چند ساعت پیش از مرگش از سفری به اوکراین برای دیدار با ولودیمیر زلنسکی بازگشته بود. این واپسین سفر او به اوکراین، دهمین سفرش به آن کشور پس از تهاجم روسیه در اسفند ۱۴۰۰ (فوریه ۲۰۲۲) به خاک اوکراین بود. در چند هفتۀ گذشته، این سناتور جمهوریخواه چندین بار از ناتو و دولت آمریکا خواسته بود بر پشتیبانی خود از اوکراین بیفزایند.
او از تحویل موشکهای تاماهاک آمریکایی به اوکراین به منظور تقویت دفاع هوایی آن کشور پشتیبانی میکرد و جمعۀ گذشته مدعی شد موافقت دولت ترامپ را برای تشدید تحریمها برضد روسیه جلب کرده است. به همین سبب، کسانی در آمریکا و کشورهای اروپای شرقی پوتین و سرویسهای امنیتی روسیه را به کشتن او متهم کردند و گفتند: پوتین در گذشته برای کشتن مخالفان خود از روشهایی مانند مسموم کردن با مواد رادیواکتیو یا گاز اعصاب استفاده کرده است.
لیندسی گراهام از حامیان اصلی جنگ با ایران نیز بود و از سالها پیش برای برچیدن برنامۀ هستهای جمهوری اسلامی، دولتهای آمریکا را به جنگ با ایران دعوت میکرد. بیجهت نبود که تلویزیون دولتی جمهوری اسلامی «درگذشت او را به ایران تبریک گفت» و او را «سناتور آمریکایی جنگطلب و ضد ایرانی» توصیف کرد.
دشمنی لیندسی گراهام با جمهوری اسلامی و حمایت بیقید و شرط او از اسرائیل نتیجۀ حسابگریهای زودگذر سیاسی نبود. او سالها پیش از برجام از ایدۀ حملۀ نظامی گسترده به ایران دفاع میکرد. هنگامی که مذاکرات گروه ۵+۱ با ایران به «توافق موقت ژنو» در آبان ۱۳۹۲ (نوامبر ۲۰۱۳) انجامید، لیندسی گراهام آن را «اشتباهی راهبردی» خواند. او خواهان کاربست « تحریمهای فلج کننده» بر ایران بود.
لیندسی گراهام از مسیحیان انجیلی جنوب آمریکا و از منادیانِ بازگشتِ به انجیل بود. پیروانِ «مسیحیت انجیلی» در آمریکا خواهان دگرگونیِ فرهنگی در آن کشورند تا حکومتی بر بنیاد آموزههای انجیل پدید آورند. گروه هایی از آنان خواهان بازگشتِ یهودیان جهان به اسرائیل اند و آن را واقعیت یافتنِ پیشگوییهای خداوندی میدانند. به همین سبب، از طرح «اسرائیل بزرگ» پشتبانی میکنند. مایک پُمپئوُ، وزیر امور خارجۀ ایالات متحد آمریکا در دور نخست ریاست جمهوری ترامپ، نیز از پیروان مسیحیت انجیلی و طرح «اسرائیل بزرگ» است.
طرح «اسرائیل بزرگ» در ایدئولوُژیِ حزب «لیکود» به رهبریِ بنیامین نتانیاهو دربرگیرندۀ کشور کنونیِ اسرائیل و سرزمین هایِ اشغالی از جمله بیتالمقدسِ شرقی است که پس از جنگ ۶ روزۀ ۱۹۶۷ به تصرف اسرائیل درآمدهاند. این طرح، اسرائیل کنونی، جنوب لبنان، بلندیهای جولان، کرانه باختری و نواری در حدود ۲۰ کیلومتر از شرق رودخانه اردن در خاک اردن را شامل میشود. پشتیبانیِ راهبُردی سیاستمداران آمریکاییِ وابسته به مسیحیت انجیلی از این طرح، بر اصولِ اعلام شدۀ اعتقادی استوار است و چنان نیست که سیاستی زودگذر و از روی مصلحتاندیشی باشد.
بیجهت نبود که بنیامین نتانیاهو پس از مرگ لیندسی گراهام گفت: اسرائیل دوستی بزرگ، جهان انسانی بزرگ و آمریکا سناتوری بزرگ را از دست داد. گفته میشود بنیامین نتانیاهو بیش از آنکه به پشتیبانی یهودیان آمریکا چشم دوخته باشد، به پیروان «مسیحیت انجیلی» در آمریکا امید بسته است. از مسیحیان انجیلی زیر عنوانِ «صهیونیستهای مسیحی» نیز یاد میکنند. بعضی از آنان ترامپ را در دور نخست ریاست جمهوریاش «کورُش کبیر» مینامیدند و او را مانند کورُش آزاد کنندۀ یهودیان میدانستند.
اما طرح «اسرائیل بزرگ» در ایدئولوژی مسیحیان انجیلی را نباید به معنای حمایت راستین آنان از یهودیان دانست. به گفتۀ الن گْرِش، روزنامه نگار یهودی تبار فرانسوی، پشتیبانی مسیحیان انجیلی از طرح «اسرائیل بزرگ»، دراصل، نشانۀ «یهودستیزی» آنان است. زیرا آنان میخواهند با تشکیل «اسرائیل بزرگ» یهودیان جهان از آمریکا و دیگر کشورهای مسیحی به آنجا کوچ کنند.
لیندسی گراهام هرگز از ایدۀ حملۀ گستردۀ نظامی به ایران دست برنداشت. او در آبان ۱۳۸۹ (نوامبر ۲۰۱۰) در «فوروم امنیت بینالمللی هالیفاکس» گفت: حملۀ نظامی آمریکا به ایران نباید تنها به تاسیسات هستهای آن کشور محدود شود. اگر در پی جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای هستیم، باید توانایی آن کشور را برای واکنش نظامی نیز از میان ببریم. به گفته او، باید نیروی هوایی، نیروی دریایی، سامانههای موشکی و دیگر زیرساختهای نظامی ایران از میان بروند تا آن کشور از نظر نظامی بهکل زمینگیر شود.
میتوان گفت که اسرائیل و آمریکا در دو جنگ اخیر با ایران توصیههای لیندسی گراهام را مو به مو به کار بستهاند. او در گرماگرم جنگ ۳۹ روزه در مصاحبه با شبکۀ خبری «فاکس نیوز» گفت: صادقانه بر این باورم که سال ۲۰۲۶ سال پایان یک درگیری ۲۰۰۰ ساله خواهد بود. این سخن او کنجکاوی تاریخشناسان و تحلیلگران را برانگیخت، چنان که بعضی از آنان گفتند منظور او از درگیری ۲۰۰۰ ساله، جنگهای ایرانیان باستان با امپراتوری روم است. بسیاری از اندیشهگران و مورخان اروپایی، امپراتوری روم را سرچشمۀ بخش بزرگی از فرهنگ اروپایی و مسیحیت اروپایی و به طور کلی «غربی» میدانند.
پیداست که لیندسی گراهام از نظریۀ «برخورد تمدنها»ی هانتینگون نیز اثر پذیرفته بود. بنابراین، دشمنی او با جمهوری اسلامی و پشتیبانیاش از دولت نتانیاهو بهویژه از طرح «اسرائیل بزرگ» از یک رشته باورهای استوار ایدئولوژیکی سرچشمه میگرفت. - در ماه ژوئن سال ۲۰۲۵ در گرماگرم جنگ دوازده روزه، یسرائیل کاتْز، وزیر دفاع اسرائیل، اعلام کرد : «نمیتوان اجازه داد علی خامنهای به حیات خود ادامه دهد». در آن جنگ، ترامپ نیز از احتمال «تغییر رژیم» در ایران سخن گفت. اما سپس، اسرائیل را از کشتن خامنهای برحذر داشت. در آن زمان بیشتر رهبران کشورهای غربی کشتن خامنهای را کاری غیرمسئولانه و خطرناک میدانستند و بعضی از آنان میگفتند ترور او ممکن است به جنگهای خونین داخلی و هرج و مرج نه تنها در ایران بلکه در خاورمیانه بینجامد.
در این میان، بعضی از کارشناسان معتبر بینالمللی از جمله «توماس جونوُ»، استاد دانشگاه اوُتاوا و تحلیلگر مسائل خاورمیانه، گفتند: با توجه به اینکه هیچ آلترناتیو دموکراتیک سازمانیافته برای جایگزینی جمهوری اسلامی وجود ندارد، در نتیجه، با کشتن او ممکن است قدرت به دست سپاه پاسداران بیفتد و ما شاهد گذار از حکومت دینی به یک دیکتاتوری نظامی باشیم.
با این حال، اسرائیلیها از ایدۀ کشتن خامنهای دست برنداشتند زیرا گمان میکردند با کشتن او مردم به پا خواهند خاست و رژیم را سرنگون خواهند کرد، چنان که در سیام ماه اوت آن سال، «یوآو گالانت»، وزیر دفاع پیشین اسرائیل، در یک مصاحبۀ تلویزیونی گفت: اسرائیل باید برای دور تازهای از زد و خورد با ایران آماده شود و مطمئن باشد که این بار رهبر جمهوری اسلامی کشته خواهد شد.
با اینکه تجربۀ جنگ ۱۲ روزه نشان داده بود که اکثریت مردم ایران مخالف سرسختِ مداخلۀ نظامی بیگانگان در کشورشان هستند و حاضر نیستند برای رهایی از دست جمهوری اسلامی به پیشواز ارتشهای بیگانه بروند، نخستوزیر اسرائیل و رئیس جمهور آمریکا طرح براندازی رژیم ایران را کنار نگذاشتند و جنگ تازهای را با جمهوری اسلامی آغاز کردند و در گام نخست علی خامنهای را کشتند. باقی ماجرا را همه کم و بیش میدانند.
پیش از جنگ، کشتار بیرحمانۀ معترضان در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ماه، بیزاری افکار عمومی جهانیان را از رژیم جمهوری اسلامی برانگیخته بود، چنان که با آغاز حملات آمریکا و اسرائیل کمتر صدایی در جهان برای محکوم کردن آن حملات به گوش رسید. پرسشی که هنوز بیپاسخ مانده این است: چرا ترامپ و نتانیاهو به رغم وعدههایی که داده بودند، در آن دو روز به یاری معترضان نشتافتند. تاکنون، از رویدادهای آن دو روز گزارشهای ضد و نقیض منتشر شده است.
گفته شده است که در آن دو روز هزاران تن از نیرویی که «گارد جاویدان» نامیده میشود، در هستههای کوچک در سراسر ایران پراکنده بودند و با نیروهای امنیتی رژیم میجنگیدند. در ۱۴ مارس ۲۰۲۶ رضا پهلوی در پیامی به «گارد جاویدان» گفت: ملت ایران فداکاری شما و بهایی را که بهویژه در ۱۸ و ۱۹ دی برای آزادی میهن پرداختهاید هرگز فراموش نخواهد کرد.
سازمان مجاهدین خلق نیز درگیری با نیروهای رژیم را در ۱۸ و ۱۹ دیماه از اساس، کار شورشگران وابسته به آن سازمان اعلام کرد. سایت اینترنتی مجاهدین خلق، گزارشهای دامنه داری از رویدادهای آن دو روز و کشته شدگان آن سازمان در نبرد با نیروهای امنیتی رژیم منتشر کرده است. بعضی از احزاب کُرد ایرانی نیز در خارج مدعی شدند که شماری از جانباختگان در شهرهای مرزی در غرب کشور از اعضا و هواداران آن احزاب بودند.
طرفداران رضا پهلوی که بیشتر آنان با عنوان «پادشاهیخواه» فعالیت میکنند، امیدوار بودند جنگ به عمر جمهوری اسلامی پایان دهد. سازمان مجاهدین خلق نیز که از چندی پیش با احزاب کرد ایرانی از جمله حزب دموکرات کردستان عقد اتحاد بسته، به استقبال جنگ رفت. حقیقت این است که این سه بخش از اپوزیسیون جمهوری اسلامی یعنی «پادشاهیخواهان»، «مجاهدین خلق» و «احزاب کردی» سازمانیافتهتر از دیگر مخالفان رژیم ایران هستند، رسانههای پرهزینه و کم و بیش پربینندهای در اختیار دارند و اعضا و هوادارانشان در شبکههای اجتماعی بسیار فعالاند..
دامنۀ پشتیبانی مردم ایران از این سه بخش از اپوزیسیون جمهوری اسلامی روشن نیست. اما یک چیز روشن است و آن اینکه درخواست آنها از دولتهای آمریکا و اسرائیل برای بمباران هرچه بیشتر تأسیسات نظامی و زیرساختهای حیاتی کشور، در نهایت، به اعتبار آنها نه تنها در میان ایرانیان بلکه در افکار عمومی جهانیان لطمه زد. جمهوری اسلامی از رفتار و سیاستهای آنها بیشترین بهره را برد.
حقیقت این است که نبود یک اپوزیسیون یکپارچه و شخصیتی توانا که آن را نمایندگی کند، سبب شده است که جامعۀ بینالمللی واکنش درخوری به سرکوب خونین جنبشهای اعتراضی مردم در ایران نشان ندهد. تظاهرات گهگاهی هواداران این سه جناح از اپوزیسیون جمهوری اسلامی به منظور جلب حمایت دولتهای غربی به ویژه ایالات متحد آمریکا به نتیجهای نینجامید.
به نظر میرسد طیف گستردهای از مخالفان جمهوری اسلامی در داخل و خارجِ کشور از خطاها و ندانمکاریهای رهبران و سرکردگان این سه جناح در دو جنگ اخیر درس گرفتهاند و برای آیندۀ کشورشان به گونهای دیگر و بدون چشمداشت از قدرتهای خارجی میاندیشند.
طرح پیشنهادی آنها برای آیندۀ ایران بر چهار اصل اساسی استوار است: نخست، مبارزۀ بیامان با جمهوری اسلامی و پایان دادن به حاکمیت آن. زیرا سببساز اصلی وضع کنونی کشور و امید بستن گروهایی از مردم به کمک خارجی، نتیجۀ حاکمیت ۴۷ سالۀ این رژیم است؛ دوم، مخالفت با مداخلۀ قدرتهای خارجی در ایران با هر عنوانی از جمله با عنوان فریبندۀ «رهانیدن مردم ایران»؛ سوم، مخالفت با آلترناتیوهای برتریطلب و خودکامه؛ چهارم، پافشاری بر تمامیت ارضی ایران و حل مسائل قومی در چارچوب ایران یکپارچه، مستقل و دموکراتیک. مدافعان جنبش «زن، زندگی، آزادی» یا انجمن جهانگستر « ما دانشجویان ایرانی هستیم» از این جمله اند.
گروهی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی نیز که بیشتر فعالان آن در داخل زندگی میکنند، معتقدند با تغییراتی که درپی کشته شدن رهبر جمهوری اسلامی در ساختار نظام به وجود آمده، به ویژه با حضور افراد مصالحهجو مانند قالیباف و عراقچی در رأس مذاکره کنندگان ایرانی با آمریکا، ممکن است گشایشی در اوضاع اقتصادی و سیاسی کشور در آینده ایجاد شود و رژیم جمهوری اسلامی در واقعیت ( یا دوفاکتو) منحل شود.
در هر حال، همۀ این دادهها نشاندهندۀ پیچیدگی اوضاع ایران پس از دو جنگ ویرانگر و ناروشن بودن آینده برای ۹۲ میلیون ایرانی است که بیشینۀ آنان خواهان زندگی آزاد و رفاه اجتماعی برای خود و نسلهای آینده اند. - پس از امضای تفاهمنامه میان ایالات متحد آمریکا و ایران در ۱۸ ژوئن (۲۸ خرداد ۱۴۰۵) درگیریهایی میان دو کشور روی داد اما به جنگ تمامعیار نینجامید. با امضای این تفاهمنامه، دو کشور برای یک دورۀ ۶۰ روزه آتشبس اعلام کردند تا نمایندگانشان بتوانند به میز مذاکره برگردند و دربارۀ موضوعهای مهمی مانند برنامۀ هستهای ایران و مسائل منطقهای به توافق برسند. بسیاری از کارشناسان امضای این تفاهمنامه را نشانۀ شکست سیاسی دولت ترامپ و حتی فاجعهای برای آمریکا و اسرائیل میدانند.
به گفتۀ فرانسوا بروسوُ، روزنامهنگار کانادایی و کارشناس امور بینالملل، در این جنگ ترامپ نشان داد که فرمانده کلِ بزرگترین قدرت نظامی جهان بر روی کاغذ است. پای او را نخستوزیر اسرائیل با چاپلوسی و وعدۀ پیروزی آسان به این ماجراجویی فاجعهبار کشاند. مهم نیست که او اکنون شکست خود را نمیپذیرد و همچنان برطبل پیروزی میکوبد. به گفتۀ این کارشناس، بنیامین نتانیاهو از سادهلوحی و نادانی رئیس جمهور آمریکا سوءاستفاده کرد و او را به جنگی بیسرانجام با ایران واداشت. نتیجه این شد که رئیس جمهور آمریکا اکنون خود را فریبخورده و یک بیعرضۀ ژئوپلیتیک احساس میکند.
یکی دیگر از پیامدهای این جنگ، جدایی آشکار و شکاف روزافزون میان دو کشوری است که مدتها نزدیکترین متحدان جهان به شمار میرفتند. سخنان تهدیدآمیز جی دی ونس، معاون رئیس جمهور آمریکا، دربارۀ نتانیاهو گویای این حقیقت است. او پس از یادآوری «حمایت نظامی چشمگیر» ایالات متحد از اسرائیل، گفت: اگر من عضوی از کابینۀ دولت اسرائیل بودم، چه بسا به تنها متحد قدرتمندی که در جهان برایم باقی مانده حمله نمیکردم. دونالد ترامپ تنها رئیسِ دولت در جهان است که هماکنون از اسرائیل طرفداری میکند.
در ۲۸ فوریه جنگ آمریکا و اسرائیل با دشمن مشترکشان، ایران، با هماهنگی کامل میان آن دو آغاز شد و همسویی دو ارتش برای عملیات نظامیِ ویرانگر و بمبارانهای بیامان تا هفتۀ دوم آوریل ادامه یافت. هنگامی که هر دو کشور متوجه شدند که رژیم ایران به رغم تحمل ضربههای سنگین و آسیبهای فراوان مقاومت میکند و حتی با استفاده از پهپادها، موشکهای بالستیک و قایقهای کنترل از راه دور، به ویژه با استفاده از اهرم استراتژیک تنگۀ هرمز، توانایی واکنش به حملههای سنگین را از دست نمیدهد، شکاف و واگرایی میان دو متحد دیرین پدیدار شد.
در این هنگام، پرسشی که اسرائیلیها از خود کردند این بود : « کاری را که آغاز کردهایم چگونه تمام کنیم؟». اما در ایالات متحد پرسش این بود : «چگونه از این مخمصه بیرون بیاییم؟». اسرائیلیها بر ادامۀ جنگ تا سقوط جمهوری اسلامی پای میفشردند. اما آمریکاییها میگفتند: باید به هر قیمتی راهی برای خروج از جنگ پیدا کنیم تا جلو زیانها و آسیبهای بیشتر را بگیریم. بدینسان، دشمنی که قرار بود در چند هفته نابود شود، طرف «مصالحه» قرار گرفت و همنشین میز «مذاکره» شد. به گفتۀ لوک بروُنِر، خبرنگار روزنامۀ لوموند در اورشلیم، بنیامین نتانیاهو تفاهمنامۀ آمریکا و ایران را شکست استراتژیک برای اسرائیل میداند.
به نوشتۀ فرانسوا بروسوُ، کارشناس کانادایی امور بینالملل، این جنگ بار دیگر نشان داد که با زور نمیتوان به همه چیز دست یافت. این سناریوی تراژیک را انسانها از دوران باستان تاکنون آزموده اند. زور حتی میتواند به ضرر کسانی تمام شود که با غروری کور خویشتن را از همان آغاز پیروز جنگ میدانند. دیپلماسی میتواند بر بازدارندگی تکیه کند، اما نیروی نظامی بدون برنامۀ استراتژیک و بدون دیپلماسی به شکست میانجامد. همۀ این ظرافتها و نکتهسنجیها فراتر از درک ترامپ است. پیش از جنگ، کسانی به او هشدار داده بودند. در ماه فوریه، ژنرال دَن کِین به او هشدار داد که ذخایر مهمات آمریکا در حال کاهش است و گفت که یک کارزار درازمدت برضد ایران خطرهای بزرگی را به همراه خواهد داشت.
کارشناس کانادایی در ادامۀ گفتارش میافزاید: و اما نتانیاهو! شکی نیست که او داستان «داوود و جالوت» را میداند. اما گویا بهکل آن را فراموش کرده است. او نمیتوانست ایران را «داوود» فرض کند یا در مقام یک زبون و عاجز در برابر یک غول در نظر بگیرد. خودبزرگبینی به سقوط کسانی میانجامد که گمان میکنند قدرت برتر را در اختیار دارند.
تفاهمنامهای که در ۱۸ ژوئن به امضای رئیس جمهورهای آمریکا و ایران رسید، نشان میدهد که ایالات متحد سیاست کلی سازش استراتژیک با تهران را در پیش گرفته است. این متن که آغازگر روند مذاکره با ایران است، بر لزوم تنشزدایی منطقهای پافشاری میکند. لبنان را نیز در این معادله میگنجاند. با امضای این تفاهمنامه ایالات متحد آمریکا ایدۀ درگیری دائم با ایران را کنار میگذارد و اسرائیل را دیگر محور اصلی سیاستهای آمریکا در خاورمیانه قرار نمیدهد.
البته، هنوز زود است از جدایی کامل میان دو کشور سخن بگوییم. ایالات متحد پشتیبان اصلی نظامی و دیپلماتیک اسرائیل باقی مانده است. آن کشور همچنان به بلوکه کردن یا تعدیل توافقهای بینالمللیِ نامطلوب برای دولت اسرائیل ادامه میدهد. اما این تفاهمنامه نشاندهندۀ تغییری در سیاستهای آمریکا دربارۀ اسرائیل است. واشنگتن دیگر نمیپذیرد که تصمیمگیریهای دولت اسرائیل و هویٰ و هوسهای رهبران آن، دستور کار یا اولویتهای ایالات متحد آمریکا را در خاورمیانه تعیین کنند. رئیس جمهور آمریکا از این که اکنون در چهارگوشۀ جهان همه میگویند نتانیاهو او را به این مخمصه کشاند، خشمگین است.
از سوی دیگر، نظرسنجیها نشان دهندۀ افزایش نارضایتی بخش چشمگیری از آمریکاییها از دولت اسرائیل است. در فوریه گذشته، برپایۀ نظرسنجی مؤسسۀ گالوپ، ۴۱٪ از آمریکاییها گفتند بیشتر با فلسطینیها احساس همدردی میکنند، در حالی که تنها ۳۶٪ آنان از اسرائیل حمایت میکردند. این شکاف در میان دموکراتها عمیقتر است. ۶۵٪ دموکراتها از فلسطینیها و ۱۷٪ آنان از اسرائیلیها حمایت میکنند. اکثریت مطلق افراد ۱۸ تا ۳۴ ساله با فلسطینیها احساس همدردی بیشتری میکنند. به گفتۀ کارشناسان، امروز نگرش اکثریت آمریکاییها را نسبت به اسرائیل، دیگر خاطرۀ هولوکاست تعیین نمیکند. آنان بیشتر زیر تأثیر رویدادهایی هستند که از اکتبر ۲۰۲۳ در غزه روی میدهد.
البته، در کاهش میزان حمایت آمریکاییان از اسرائیل، درجه خاصی از یهودستیزی را در میان چپ افراطی و نیز راست افراطی نباید نادیده گرفت. این یهودستیزی را در میان برخی از هواداران ترامپ نیز میتوان دید. همۀ این دادهها به درک این موضوع کمک میکند که چرا پس از غزه و پس از اشتباه تاریخی ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، حمایت از اسرائیل در ایالات متحد دیگر به صورت خودکار انجام نمیگیرد. - امروز سهشنبه ۲۳ ژوئن ۲۰۲۶ مارک بلوک، مورخ نامدار و مبارز تسلیمناپذیر «نهضت مقاومت ملی فرانسه» هشتاد و دو سال پس از اعدام او به دست نازیهای آلمان به پانتئون راه خواهد یافت. از این پس، این مورخ و کارشناس تاریخ قرون وسطی که زندگی خود را وقف خدمت به فرانسه کرد به همراه همسر و دستیارش، سیمون ویدال، در آرامگاه بزرگان فرانسه خواهد آرمید.
او در سال ۱۹۱۴ با عنوان گروهبان در هنگ ۲۷۲ پیاده نظام فرانسه اسلحه به دست گرفت و در جنگِ جهانی اول با دشمنان فرانسه جنگید. او آن جنگ را با درجۀ سروانی به پایان رساند و مفتخر به دریافت نشان «لژیون دوُنوُر» و نشان «صلیب جنگ» با چهار تقدیرنامه شد. سپس با تکیه بر تجربههایش در جنگ، در مقام مورخ به اندیشهورزی دربارۀ «اخبار جعلی جنگ» و «باورهای جمعی» پرداخت. سپس، نتایج اندیشهورزیهایش را در سال ۱۹۲۴ در کتابی ارجمند زیر عنوان «پادشاهان معجزه گر» منتشر کرد.
مارک بلوک در ۱۶ ژوئن ۱۹۴۴در سن ۵۸ سالگی به جرم شرکت فعال در «نهضت مقاومت ملی فرانسه»، بدون محاکمه به دست گشتاپوی لیون تیرباران شد. این مورخ بزرگ پیش از آنکه کشته شود، ناگزیر شده بود محدودیتهایی را متحمل شود که حکومت ویشی برای یهودیان وضع کرده بود. مارک بلوک سپس مشمول عفو تحقیرآمیز معافیت اداری شد که ویشی برای دانشگاهیان مهم در نظر گرفته بود. اما سرانجام، در مارس ۱۹۴۳ پس از حملۀ نازیها به «منطقه جنوبی» از کار برکنار شد.
با شعلهور شدن جنگ جهانی دوم و امضای آتشبس میان فرانسه و آلمان نازی در ۲۲ ژوئن ۱۹۴۰، مارک بلوک پایانِ تراژیکِ زندگانیاش را سه سال پیش از تیرباران شدنش به دست نازیها پیشگویی کرد. او در «سَن دیدیه دوُ فوُرمان» در کنار ۲۹ عضو دیگر نهضت مقاومت نوشت: «در دو جنگ اخیر فرصت نیافتم برای فرانسه بمیرم. دستکم امروز میتوانم این را صادقانه بگویم: من در مقام فرانسویِ میهندوست، همانگونه که برای فرانسه زیستهام، برای فرانسه نیز میمیرم.»
در آن وصیتنامه که مارک بلوک آن را در ۱۸ مارس ۱۹۴۱ نوشته، آمده است: من به پیروی از سنّت دیرینۀ خانوادگی به سرزمین مادریام دلبستهام، از میراث معنوی و تاریخ آن تغذیه کردهام و به واقع، نمیتوانم کشور دیگری را تصور کنم که بتوانم در آن به این آسانی نفس بکشم. من این کشور را بسیار دوست داشتهام و با تمام وجود به آن خدمت کردهام.
مارک بلوک در نخستین وصیتنامهاش نیز که آن را در گرماگرم جنگ بزرگ در اوایل سال ۱۹۱۵ نوشته بود، میگوید: از هیچ چیز پشیمان نیستم. من همیشه زندگی را دوست داشتهام، اما اکنون آمادۀ فداکاری هستم و آن را میپذیرم. این را بیهیچ لرزشی، با جرأت تمام و با سرافرازی میگویم.
مارک بلوک در سال ۱۸۸۶ در شهر لیون در خانوادهای از یهودیان آلزاسی متولد شد که پس از شکست فرانسه در جنگ با پروس در سال ۱۸۷۰ و الحاق آلزاس-موُزِل به امپراتوری آلمان، فرانسه را برای زندگی انتخاب کردند. او در محیطی سرشار از ارزشهای جمهوری سوم بزرگ شد. فرانسه برای اعضای خانوادۀ بلوک کشوری بود که به آنان ملیت، ملیت انقلاب فرانسه، را داده بود. به همین سبب بود که در یهودیان آلزاسی حس نیرومند وظیفهشناسی، مدیون بودن و تعهد به فرانسه رشد کرده بود.
مارک بلوک در دورۀ میان دو جنگ نام و آوازه پیدا کرد. در سال ۱۹۲۹ به همراه همکارش ، لوسین فِور، مجلۀ «سالنامۀ تاریخ اقتصادی و اجتماعی» را بنیان گذاشت که سرچشمۀ انقلابی در تحقیقات تاریخی شد. مکتب جهانگستر تاریخنگاری «آنال» پیرامون آن مجله شکل گرفت. او هفت سال بعد، مدرّس تاریخ اقتصادی و اجتماعی در دانشگاه سوربن شد و سپس به مقام استادی دانشگاه رسید.
ایدۀ انتشار مجلهای ویژه دربارۀ «تاریخ اقتصادی و اجتماعی» را مارک بلوک و لوسین فور پس از جنگ جهانی اول با الهام از مجلۀ پیشرو آلمانی با عنوان «فصلنامۀ تاریخ اجتماعی و اقتصادی» که از سال ۱۹۰۳ منتشر میشد، مطرح کردند. آنان امیدوار بودند با پیشنهادهای اندیشیده و سازندۀ خود در زمینۀ «روششناسی تاریخی» و به طور کلی تاریخنگاری، از «تاریخ سیاسی» که شیوۀ رایج و مسلط تاریخنگاری در آن روزگار بود، فاصله بگیرند. آن دو زیر تأثیر افکار «هانری بِر»، بنیانگذار «مجلۀ سنتز» نیز بودند. آن مجله در سال ۱۹۰۰ تأسیس شده بود و هر دوی آنان با آن همکاری میکردند.
در سال ۱۹۳۹ هنگامی که جنگ جهانی دوم درگرفت، مارک بلوک پدر شش فرزند بود. با این حال، تصمیم گرفت دوباره جامۀ سربازی به تن کند، هرچند به دلیل مسئولیتهای خانوادگیاش مجبور به این کار نبود. او خود را به طنز «سالمندترین کاپیتان فرانسه» مینامید. او سپس در مقام افسر مسئول تأمین سوخت ارتش اول خدمت کرد و پنجمین و آخرین تقدیرنامه خود را دریافت کرد.
در روزهای پایانی نبرد خونین بندر «دنکرک»، از آن بندر به بریتانیا منتقل شد، اما تصمیم گرفت بیدرنگ به فرانسه بازگردد. او برای آنکه اسیر نشود، یونیفرم خود را رها کرد و به خانوادهاش در شهرستان «کروُز» در مرکز فرانسه پیوست. در آنجا بود که کار تاریخنگاری را از سر گرفت و رسالهای دربارۀ علل شکست متفقین نوشت که پس از مرگش در سال ۱۹۴۶ با عنوان «هزیمت غریب» یا «شکست عجیب» منتشر شد. نبرد «دنکرک» نبردی در ماههای آغازین جنگ جهانی دوم در پیرامون شهر بندری «دنکرک» در شمال فرانسه، میان ارتش آلمان نازی و متفقین غربی بود که سرانجام با تسلیم شدن نیروهای فرانسه و بیرون رفتن نیروهای بریتانیایی، با پیروزی نازیها پایان یافت.
باری، هشتاد و دو سال پس از تیرباران این روشنفکر متعهدِ یهودیتبار فرانسوی به دست نازیها، سرانجام، فرانسویها جایگاه پرافتخار او را در تاریخ فرانسه به او تقدیم کردند. شکی نیست که اگر او تنها یک استاد بزرگ دانشگاه بود، وارد پانتئون نمیشد.
Over تاریخ تازهها
رویدادهای روز که خمیرمایۀ «اخبارِ» رسانه ها را تشکیل می دهند، فراوان ریشه در گذشته دارند و گاه بیش از آنکه حاصل گریز ناگهانی احوال روز باشند، نتیجۀ دیگرگون شدن هر چند کُند، اما ژرف و پایدار روزگاری دراز مدت اند. «تاریخ تازهها» بر گذشتۀ رخدادهای روز می نگرد و در این نظر و گذر پیشینۀ چرخشهای کنونی را باز می نماید.
Podcast website