Ga naar de inhoud
PodcastsFictieDiwan Podcast | پادکست فارسی دیوان

Diwan Podcast | پادکست فارسی دیوان

Hamid Hashemi
Diwan Podcast | پادکست فارسی دیوان
Nieuwste aflevering

45 afleveringen

  • Diwan Podcast | پادکست فارسی دیوان

    S5E9 : دعوا کنون.

    10-09-2026 | 22 Min.
    🎙️ قسمت نهم فصل پنجم پادکست دیوان
    در قسمت قبل تعریف کردم براتون بعد از اینکه هجیر از سهراب شکست خورد و دم در دژ سپید حسابی ضایع شد، گژدهم و بزرگان دژ دور هم جمع شدند ببینن حالا چه خاکی باید روی سرشون بریزن. وسط این شلوغ‌پلوغ‌ها، گردآفرید—دختر جنگجوی گژدهم—وقتی می‌شنوه هجیر چطور کم آورده، چنان کفری می‌شه که بدون یک دقیقه فکر کردن زره می‌پوشه، گیسوهاشو قایم می‌کنه و تنهایی از دژ می‌زنه بیرون تا حالِ سهرابو بگیره. گردآفرید از دور با بارون تیر شروع کرد، و سهراب که فکر نمی‌کرد حریفش این‌قدر زرنگ باشه، گفت باید از نزدیک بجنگه. جنگشون حسابی نزدیک و دیدنی بود؛ گردآفرید تند و تیز می‌جنگید، ولی زور بازوی سهراب بالاخره کار خودشو کرد و زرهش رو با نیزه پاره کرد. گردآفرید که دید اوضاع خوب نیست، راهشو کشید سمت دژ. سهراب دنبالش رفت، وسط راه کلاه‌خودش رو از سر گردآفرید کند و تازه فهمید از اول با یک دختر جنگجو طرف بوده! هم تعجب کرد، هم مجذوبش شد و اون رو اسیر گرفت. اما گردآفرید که عقلش از سهراب بیشتر کار می‌کرد، خودشو بی‌آزار و تسلیم نشون داد و با چند تا حرف قشنگ و وعدهٔ الکی، سهراب رو نرم کرد و کم‌کم کشوندش تا دمِ دروازهٔ دژ. همین که رسیدند، یهو پرید داخل و درو محکم بست تو صورت سهراب! سهراب که فکر می‌کرد دژ مال خودش شده، خورد تو دیوار. غرور جریه دار شد. گردآفرید هم از بالای بارو بهش طعنه زد و گفت بهتره سپاهشو جمع کنه و بره، چون اگر رستم برسد دودش می‌کنند به هوا! شبش گژدهم حاکم دژ و بابای گردآفرید و بزرگان دژ جلسه میگذارند، اونا فهمیده بودند این پسر اصلاً شوخی‌بردار نیست. سریع نامه‌ای برای شاه کاووس نوشتند و شبانه دژ رو خالی کردند و با مردم فرار کردند سمت پایتخت کاووس. صبح، سهراب با هیبت تمام به دژ حمله کرد… ولی وقتی دروازه رو باز کردند، دید دژ درست مثل یخچال خوابگاه هاست: کاملاً خالی! نه گردآفرید، نه جنگجو، نه حتی یک آدم زنده. تازه می‌فهمه چه‌قدر قشنگ فریب خورده. کاووس که با خبر میشه گیو رو میفرسته که رستم در زابل خبر بده که بیاد کمک. رستم سرخوش هم حالا این بار که کاووس گند نمیزنه این جدی نمیگیره قضیه رو و بهجای این که فورا راه بیافته، سه چهار روز میگساری میکنه و در آخر با اصرار گیو راه میافته به سمت سهراب که خبر نداره پسر واقعی اشه و حالا ادامه داستان... 🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو!
    در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم.
    📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan
    📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:
    کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗
    https://www.youtube.com/@Diwan-podcast
    📱 اینستاگرام دیوان:
    @diwan.podcast
    💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟
    نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!
  • Diwan Podcast | پادکست فارسی دیوان

    S5E8 : یه دختر دارم، شاه نداره.

    27-08-2026 | 24 Min.
    🎙️ قسمت هشتم فصل پنجم پادکست دیوان
    در قسمت قبل تعریف کردم براتون که رستم بعد از اون دیدار نصف‌شبی با تهمینه، و شنیدن خواسته تهمینه که من همین امشب بچه میخوام و گفتن شرط های خودش که این قضیه سکرت باید بمونه، همون موقع موبد پرهنر رو صدا زد و گفت: «داداش، همین الان پاشو برو پیش شاه سمنگان، می‌خوام دخترش رو خواستگاری کنم.» شاه اولش یه‌جوری نگاه کرد که یعنی «چی؟ الان؟» اما همین که شنید خواستگار خودِ رستمه، یهو گل از گلش شکفت و گفت: «باشه! چرا که نه؟!» همون شب بساط عقد رو چیدن و رستم و تهمینه رسمی شدن. شب رو با هم گذروندند و شد اونچه که باید میشد! فردا صبحش قبل از رفتن، رستم یه مهره‌ خانوادگی خیلی قیمتی و خاص داد به تهمینه و گفت: «این رو ببند به مو دخترمون یا بازو پسرمون که من اگر دیدمش بشناسمش.» نه ماه گذشت و سهراب به دنیا اومد؛ بچه‌ای که از همون روز اول معلوم بود «معمولی» نیست. هی بزرگ و بزرگ‌تر شد؛ جوری که تو ده‌سالگی هیچ‌کس تو کل سمنگان جرئت نمی‌کرد باهاش کشتی بگیره. رستم این مدت پیش تهمینه نبود، ولی گهگاهی براش نامه و هدیه می‌فرستاد. تا اینکه سهراب که دیگه نوجوون شده بود، اومد سراغ مادرش و گفت: «خب مامان… من دقیقاً بچهٔ کی‌ام؟» تهمینه هم که چند سالی این موضوع رو قایم کرده بود، بالاخره گفت: «باشه… راستشو بگم… تو پسر رستم دستانی.» نشونه‌های رستم—نامه‌ها، مهرهٔ طلا، یاقوت‌ها—همه رو ریخت جلوش. فقط یک چیز گفت که سهراب باید خوب می‌فهمید: «اگه افراسیاب بفهمه، کارت زاره.» ولی سهراب جوون بود و کله‌اش داغ. همین که فهمید پسر رستمِ، فوری نقشه کشید: «میرم سپاه جمع می‌کنم، می‌رم ایران، کاووس رو از تخت می‌کشم پایین، تاج رو می‌ذارم روی سر بابام رستم! بعدشم برمی‌گردم توران، افراسیابو هم جمع می‌کنم خودم میشینم به جاش.» خبر این فکرهای خطرناک مثل برق رسید به گوش افراسیاب. افراسیاب هم که استاد نیرنگ بود، گفت: «چه بهتر! بذار بره ایران به‌هم بریزه.» بلکی باباشم کشت راحت شدیم از دستش دوازده‌هزار جنگجوی تا دندون مسلح، با هومان و بارمان، فرستاد سمت سهراب. ولی یک سفارش خیلی مهم کرد: «فقط… هیچ‌وقت بهش نگید پدرش کیه. بگید اومدید کمکش.» سهراب هم با سپاه هدیه شده از افراسیاب راهی ایران شد و در اولین نبردش با هجیر نگهبان دژ سپید موفق شد شکستش بده و اسیرش کنه. و حالا ادامه داستان... 🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو!
    در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم.
    📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan
    📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:
    کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗
    https://www.youtube.com/@Diwan-podcast
    📱 اینستاگرام دیوان:
    @diwan.podcast
    💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟
    نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!
  • Diwan Podcast | پادکست فارسی دیوان

    S5E7 : آغاز ماجرا.

    13-08-2026 | 28 Min.
    🎙️ قسمت هفتم فصل پنجم پادکست دیوان
    در قسمت قبل براتون گفتم، پهلوانان ایران یک‌جا جمع شده بودند به شکارگاهی در مرز ایران و توران برای خوشگذرونی در زمین تورانی ها که شبانه سپاه توران اومد سروقتشون و با تعلل رستم یکم کار برای ایرانی ها سخت شد و برادر رستم توسط تورانی ها یکم مجروه شد اما نمرد و ایرانی ها تونستند تورانی ها رو باز شکست بدند و رستم هم میخواست افراسیاب رو بگیره اما بازم نتونست و افراسیاب یه بار دیگه شکست خورده تونست از چنگ رستم فرار کنه... بعد از یه مدت از این ماجرا، رستم — که این روزها هم داشت سیاوش رو تربیت می‌کرد، هم از طرف کاووس لقب «جهان‌پهلوان» گرفته بود — یه روز از این همه کار روتین و تکراری خسته شد. با خودش گفت: «بابا منم آدمم، منم انسانم تفریح و خوش‌گذرونی لازم دارم!» اسبش رخش رو برداشت و زد به دل طبیعت، تا لب مرز توران رفت، چند تا گور شکار کرد، یه آتیش روشن کرد، ناهار خورد و طبق معمول همون‌جا لم داد و خوابش برد. همین‌جوری که رستم خواب ناز می‌دید، چند تا سوار تورانی از اون طرف رد می‌شدن؛ چشمشون افتاد به رخش، اونم تنها! هرچی رخش مقاومت کرد و فوحش داد و لگد پروند، آخرش گرفتنش و بردنش. رستم وقتی بیدار شد و دید رخش نیست، یه لحظه کم مونده بود سکته کنه. دور تا دور رو گشت، هیچ اثری از رخش پیدا نکرد. از یه طرف هم شرمنده بود: جهان‌پهلوانِ ایران، اسبش رو گم کنه؟! خلاصه، پیاده راه افتاد سمت شهر سمنگان، نزدیک‌ترین آبادی. تا خبر رسید «رستم پیاده داره میاد سمت سمنگان»، شاه یخ زد! گفتن: «یا خدا، پیاده؟! یعنی چی؟!» اما وقتی فهمیدن دعوا نیست و فقط دنبال رخش می‌گرده، یه نفس راحت کشیدن. رفتن استقبالش و قول دادن فردا شبانه‌روز دنبال اسب بگردن. بعد هم دعوتش کرد و گفت: «بیا امشب مهمون ما باش، اعصابت آروم شه.» رستم رفت کاخ؛ مجلس میگساری و ساز و آواز به راه بود، ولی خودش چند بار حس کرد یه جفت چشم داره زیرچشمی نگاهش می‌کنه. ولی خب چیزی ندید و بی‌خیال شد. آخر شب رفت اتاقش که بخوابه. نیمه‌شب، وقتی کل کاخ تو سکوت بود، در اتاقش آروم باز شد. دختری وارد شد… نه هر دختری! یه زیبا روی «چشم‌نوازِ طراز»: قد مثل سرو، چهره مثل ماه، یه بوی خوشی هم همراهش انگار تو هوا پخش می‌شد. دختری به نام تهمینه عاشق رستم شده بود... و رستم هم بهش دل داد اما باید باباش رو بطور غیر مستقیم راضی میکرد. حالا بریم برای ادامه داستان...
    🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو!
    در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم.
    📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan
    📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:
    کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗
    https://www.youtube.com/@Diwan-podcast
    📱 اینستاگرام دیوان:
    @diwan.podcast
    💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟
    نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!
  • Diwan Podcast | پادکست فارسی دیوان

    S5E6 : ملاقات خصوصی.

    30-07-2026 | 36 Min.
    🎙️ قسمت ششم فصل پنجم پادکست دیوان
    در قسمت قبل براتون گفتم که آقا کیکاووس شاه، حسابی مشغول پروژه‌های عجیب ساخت و سازش بود! دیوها که ازش کینه داشتند، به ابلیس شکایت بردند و با هم نقشه‌ای کشیدند تا پادشاه رو سرش رو زیر آب کنند. شیطون گفت یکی از شما باید داوطلب بشه و نقشه رو اجرا کنه، و یک دیو ناقلا قبول کرد. اون خودش رو به شکل غلامی مهربون درآورد، موقع شکار شاه رفت جلوی، یه دسته گل داد و با چند تا سوال بی‌ربط درباره ماه و خورشید و آسمون، ذهن کاووس رو به هم ریخت. شاه که کنجکاوی‌اش گل کرده بود، تصمیم گرفت خودش بره تا بالای آسمون و ببیند اون بالا چه خبره! رفت سراغ عقاب‌ها، تخم‌هاشون رو برداشت و چندتاش رو بزرگ کرد تا بشن موتور محرک پروژه «کاووس–۱». با چوب و نخ طلا یه سبد درست کرد، به چهار گوشه‌اش گوشت آویزون کرد و خودش نشست وسط. عقاب‌ها که گرسنه بودن، پر زدن تا گوشت‌ها رو بگیرن و تخت کاووس کم‌کم از زمین کَند و رفت بالا... تا اون‌جا که دیگه فقط نقطه‌ای تو آسمون بود! ولی از شدت خستگی، عقاب‌ها از حال رفتن و کاووس با تخت و تاجش سقوط کرد توی جنگل های آمل! سپاه و پهلوان‌ها، از جمله گودرز و رستم، با جستجوی زیاد پیداش کردن، زخمی و خسته، آویزون از درخت. گودرز که کلافه شده بود، حسابی نواختش: سه بار گند زده‌ای و هنوز عبرت نگرفتی! یه بار دیوها گرفتنت، یه بار دشمن اسیرت کرد، حالا هم رفتی آسمون! کاووس شرمنده شد و قول داد آدم بهتری بشه. چهل روز گوشه‌نشینی کرد، توبه کرد و بعد ادعا کرد خدا بخشیده‌ش! کشور دوباره آرام شد و همه‌چیز به روال برگشت. رستم هم که خسته از دردسرهای پادشاه بود، تصمیم گرفت برگرده زابل، ولی گیو وسوسه‌اش کرد که قبلش برن توران برای شکار و خوش‌گذرونی — همون جایی که دردسر بعدی منتظرشونه! و حالا بریم برای ادامه داستان...
    🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو!
    در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم.
    📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan
    📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:
    کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗
    https://www.youtube.com/@Diwan-podcast
    📱 اینستاگرام دیوان:
    @diwan.podcast
    💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟
    نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!
  • Diwan Podcast | پادکست فارسی دیوان

    S5E5 : پروژه آپولو ۱.

    16-07-2026 | 20 Min.
    🎙️ قسمت پنجم فصل پنجم پادکست دیوان
    در قسمت قبل براتون تعریف کردم که سپاه ایران شده بود یه سپاه تمام‌عیار! 💪🏼 شاه هم که برگشته بود سر جاش، از نظر سیاسی اوضاع خیلی محکم شده بود. این بار زال می‌خواست کاری کنه که ایران انقدر قوی بشه که افراسیاب حتی به فکر جنگ هم نیفته! یعنی جنگ بدون درگیری! یه مدل استراتژی‌ای که اگر مشاورهاش امروز زنده بودن، باید نوبل صلح می‌گرفتن! اما هرچی کشور از شرق و غرب جمع کردن، باز هم کم بود تا اینکه یکی از مشاورها یه ایده زد وسط که «آقا چرا تو آسیا دنبال متحد می‌گردیم؟ بریم سراغ اروپا! روم!» کیکاووس به قیصر روم نامه نوشت و گفت: «بیا با ما متحد شو علیه افراسیاب! چون اگه امروز ایران رو بگیره، فردا نوبت توئه!» قیصر روم هم گفت: «باشه! ما هم هستیم!» و این‌طوری اتحاد ایران و روم شکل گرفت! اما از اون طرف، افراسیاب دوباره کله‌ش باد برداشت! گفت: «ایران مالِ منه، چون نیای من تور پسر فریدونه!» و خلاصه، باز بساط جنگ پهن شد! درگیری‌ها شروع شد، بربرها از سمت سوریه تاختن، ایرانی‌ها قهرمانانه جنگیدن و افراسیاب دوباره شکست خورد. 😎 کیکاووس برگشت ایران، جشن گرفت، رستم رو کرد «جهان‌پهلوان» و اون وسط، یه پسر کوچولوی باهوش و بامزه به اسم سیاوش اومد جلو، که معلوم شد پسر خودِ کیکاووسه از یک زن تورانی... و دلِ رستم رفت براش و یه حس پدرانه ای بهش پیدا کرد و با خودش بردش به زابل! ❤️ از طرفی هم کیکاووس با ساخت و ساز های جدیدش در البرز کوه موی دماغ دیو ها شده بود و دیو ها دست به دامن ابلیس شدند و قرار شد ابلیش یه فکری برای کاووس بد بخت بکنه و الان ادامه داستان... 🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو!
    در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم.
    📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan
    📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:
    کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗
    https://www.youtube.com/@Diwan-podcast
    📱 اینستاگرام دیوان:
    @diwan.podcast
    💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟
    نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!
Meer Fictie podcasts
Over Diwan Podcast | پادکست فارسی دیوان
سلام! اینجا دیوان است. در دیوان، داستان‌های شاهنامه را به شکلی متفاوت می‌شنوید. یک هفته در میان، پنج شنبه ها، یک قسمت جدید! youtube : https://www.youtube.com/@Diwan-podcast CastBox : https://castbox.fm/vh/6775259 Spotify : https://open.spotify.com/show/0sHoLsk7mLkWr7Q6yVGp3o?si=e5876d9ba2c44a6d Apple Podcast: https://podcasts.apple.com/de/podcast/diwan-podcast-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86/id1771702282
Podcast website

Luister naar Diwan Podcast | پادکست فارسی دیوان, Hoorspelcast en vele andere podcasts van over de hele wereld met de radio.net-app

Ontvang de gratis radio.net app

  • Zenders en podcasts om te bookmarken
  • Streamen via Wi-Fi of Bluetooth
  • Ondersteunt Carplay & Android Auto
  • Veel andere app-functies
Diwan Podcast | پادکست فارسی دیوان: Podcasts in familie